تبليغاتX
http://voroojake-jahel.blogfa.com
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

یه مدتی بود از بسیجی ها و

 

  یه مدتی بود از بسیجی ها و آدم های حذب اللهی بدم میومد.نمی دونم چرا ولی  این تصور رو داشتم که خیلی افراطی هستن و تندرو.اما تا آدم بین اونا قرار نگیره باهاشون معاشرت نداشته باشه و قشرهای مختلف اونا رو نشناسه اصلا نمیتونه تصمیمی بگیره!

با این همه تبلیغاتی که از داخل  خارج روی این طور آدم ها و جبه ی روحانیت وجود داره واقعا تصمیم گیری سخت میشه.ماشالا ما هم هر حرفی رو شنیدیم مثل طوطی تکرار می کنیم بدون اینکه یه ذره فکر کنیم ببینیم اون حرفه صحت داره یا نه.فقط می خوایم یه چیزی گفته باشیم.ولی وقتی بشینی پای صحبت اینا دیگه نه از دین نه از اینطور آدم ها و نه از جبهه و جنگ بدت میاد.

وقتی اون خاطره ها رو که چه سختی هایی تو جنگ کشیدن یاد اون روزا که گردان ها نقشه ی عملیات اشتباهی بهشون داده بودن و به جای اینکه دشمن رو دور بزنن می رفتن تو دل دشمن و اشتباهی نیروهای خودی و عراقی ها اون منطقه رو بمبارون می کردن گریت میگیره.اون موقع که چقدر از صمیمی ترین دوستاشون شهید شدن.اون موقع که هرکی تونست یه چاله کند تو اون شرایط و دو نفر سه نفر مثل لاک پشت 48 ساعت اونجا موندن گریت میگیره.کدوممون خودمون رو تو اون شرایط تصور کردیم که 3 نفر تو یه چاله باشیم و وقتی بلند میشیم دو نفر کنارتن که یا گلوله بهشون خورده یا ترکش یا به دلیل جریان نداشتن خون خشک شدن و شهید شدن.کدوممون تا حالا یه تیر به طرفمون شلیک شده تا بفهمیم چقدر ترس داره و وحشت می کنیم ولی اونا  با اینکه هزاران تیر در دقیقه به طرفشون میومد با اینکه خمپاره های دشمن و هواپیماهای دشمن و شیمیایی های دشمن بود با دست خالی با یه تفنگ و یه خشاب نیمه پر حمله می کردن تا از این چند هزار سرباز بالاخره یکی به اون طرف برسه و اون منطقه رو تصرف کنن.یه کم به اینا فکر کنین نه به دوتا آدمی که حتی از یه سوسک می ترسن و بعد میان این چرت و پرتا رو بلغور می کنن.آره تو هر لباسی خرابکار وجود داره.دکتر, مهندس ,روحانی ,معلم و..... هرکی رو که فکرش بکنی.ولی تو عقل داری نباید تروخشک رو با هم بسوزونی . یه کم فکر کن!!!ایناهشت سال بین مردم نبودن توام اگه هشت سال توی یه بیابان بودی و از ملتت و خونواده طرز معاشرت رو بیابانی رو یاد می گرفتی.توام توی روباط اجتماعی کم میاوردی.توام رابطت کم میشد با مردم توام با اون عقیده رشد می کردی .آره این مشکلات هست ولی شامل همه نمیشه!!!

فقط یه کم فکر می خواد همین و بس!!!هنوزم میگم بین اینا افراطی هست ولی نباید اونا رو به همه نسبت داد.

جای بحث زیاد داره.من مدافع اونا نیستم.خودمم مثل بقیه , مشکل منم هست که خیلی از بچه هایی که توی بسیج هستن دارن تک بعدی رشد می کنن!نه تنها مشکل من بلکه مشکل هم هست.آخه همینا می خوان پست های مملکت رو دست بگیرن .......

اگه نظری بود توی قسمت نظرها بگید....دوست دارم بیشتر بحث کنم توی پست های بعدی

 

 

 

+ نوشته شده در 13:56 توسط امیرحسین.
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
من عزرائیل را دیدم

این عنوان یه داستان بود توی یه مجله. شرح داستان:

 

مدتی بود که بدون دلیل مشخصی معده ام سوراخ شده بود و دکترا هم منو جواب کرده بودن.می دونستم آخرای عمرم رو دارم سپری می کنم واسه همین از همسرم خواستم که بریم واسه آخرین بار پابوس امام رضا.همسرمم قبول کرد.خلاصه راهی مشهد شدیم.بین راه توی هواپیما چندین بار حالم بد شد ولی به هر مشقتی بود به فرودگاه مشهد رسیدیم.خیلی حالم بد بود.همسرم گفت بیا اول بریم بیمارستان حالت که بهتر شد بریم حرم.

اما من قبول نکردم و بهش گفتم من دارم میرم پیش بهترین دکتر.اونو ول کنم بیام بیمارستان؟

خلاصه راهی حرم شدیم و وقتی به حرم رسیدیم سلام دادیم و قرار شد بریم توی حرم و ساعت هفت هم جلوی سقاخونه همدیگه رو ببینیم.من به قسمت مردونه رفتم خانومم هم رفت قسمت زنونه.وقتی رسیدم به ضریح آقا چسبیم بهش و گفتم:یا امام رضا(ع)من از مردن ترسی ندارم فقط اومدم به خاطر اون دو تا بچه کوچکم و خانومم که جوونه ازت شفا بخوام و حاجتم رو بدی.بعد از چند حظه حالم خیلی بد شد ساعت هم نزدیک هفت بود و به زحمتی بیرون اومدم و به طرف سقاخونه حرکت کردم.چند متری مونده بود به سقاخونه حالم بهم خورد و روی زمین افتادم.صدای خانومم رو میشنیدم که کمک می خواس....صدای آژیر آمبولانس....پرستارها که داد میزدن عجله کیند.....در نهایت خودمو یه جای دیگه دیدم.خودمو روی تخت بیمارستان میدیدم و صدای جیق و گریه ی خانومم که دکتر می گفت خانوم دیگه کاری از دست ما ساخته نیس.خدا رحمتش کنه!

بعد از چند لحظه دو نفر رو دیدم که قیافه ی وحشتناکی رو داشتن و یه شخص جدی هم پشت سر این دو تا بود.جلو اومدن.اون آقای جدی بهم گفت بیا بریم.وقت رفتنه!منم گفتم من پیش امام رضا بودم ازش خواستم کمکم کنه پیش زن و بچم بمونم.بعد اون آقای جدی یه نگاه به حرم انداخت که اندکی دورتر در اطراف ما بود.انگار داشت چیزی میشنید و سری تکون میداد....بعد اون آقا رو به من کرد و گفت:مثل این که راست میگی.برو .....

بعد صدای پرستاری رو شنیدم که داد می زد بیاین زنده شد زنده شد و صدای خدا رو شکر همسرم.....

+ نوشته شده در 11:25 توسط امیرحسین.
شنبه نوزدهم خرداد 1386
آخه چرا بعضیا کارایی که خودشون کردن رو فراموش می کنن!!!

چرا باید همیشه صبح تا شب من اعصابم خورد باشه؟هان!!؟؟

چه گناهی دارم آخه؟؟؟

روزی هم که میخوای شاد باشه باید بشینی گریه کنی هم واسه شادیت هم واسه همه ی

غصه هات!!!

همیشه تو اوج گریه خندیدم تو اوج شادی گرییدم!همه هم ظاهرمو دیدن!!!هیچ کی نتونسته بفهمه

من چی میکشم و چی کشیدم!هیچ کی نپرسید چه مرگته آخه.هر کی از هرجا رسید اومدواسه خودش

شد یه قاضی.هر جوری تونست قضاوت کرد واسه خودش!!!

والا بخدا به پیر به پیغمبر منم آدمم!!!!

مگه چقدر تحمل دارم!بسه دیگه 

میگن جواب بدی رو با خوبی بده.....والا ما هر چی خوبی کردیم همه بدی دیدن!دیگه نمیدونم باید چی کار کنم.

هر چی هم می خوای بش فکر نکنی ولی نمیشههر وقت اومدی با خوبی آحوالی بپرسی طوری می زنن

 تو ذوق آدم که آدم پشیمون میشه!!!بخدا هنوزم میگم من م ق ص ر نبودم!

همش تقصیر خودمه!!!همه ی این اتفاق هایی که میفته!!!

بهش رسیدم که اگه بیخیال باشم قربمم بیشتره!!!ولی نمیشه بیخیال باشی آخه

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(من خوب نمینویسم.فکر نمی کنم حرفای دل آم نیاز به خوب نوشتن داشته باشه)

+ نوشته شده در 21:57 توسط امیرحسین.
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
بر می گردیم:d
مرسی خدا جون

اومدم دوباره بنویسم ولی نه از غم بلکه از شادی

جونم بگه خدمتتونچی بگم آخه؟

+ نوشته شده در 21:14 توسط امیرحسین.