دیروز زنگ اول فیزیک داشتیم ناظمه یکی رو فرستاد سر کلاس گفت امیرحسین و ( اون پسره) بیان دفتر و کلاس نرن تا والدین بیان.ما نرفتیم

بعد چند دقیقه بعد خودش اومد٬ما هم مجبور شدیم بریم.رفتیم پیش اون ناظم دیگه ( آقای فیروزی)خیلی با من خوبه٬گفتم چرا این اینطوری می کنه؟من فیزیک دارم الان.گفتم بابامم بیاد.گفت خودت که می دونی من تو کارهای این دخالت نمی کنم.( همه باهاش مشکل دارن)گفت برو پیش مدیر.رفتم پیش مدیر٬بدون سلام علیک.گفتم این چه وضعشه؟!مگه من مسخره شمام؟گفتین بابات رو بیار منم گفتم چشم٬یعنی چی حالا اومده میگه کلاس نرو؟من الان فییک دارم.مدیره نگام کرد گفت صداری آقای فیروزی بزن بگو بیاد.بعد که اومد گفت اینا میرن کلاس تا موقعی که والدینشون میان.اون ناظمه رو میگی کاردش می زدی خونش در نمی اومد

بعد رفتیم کلاس.زنگ که خورد اومدن گفتن مدیر گفته والدینتون نیومده٬کلاس نرین.رفتم پیشش گفتم من شیمی دارم!! امروز سه زنگ اختصاصی داریم.یعنی چی کلاس نرم؟بابای منم که بیکار نیست و دانش آموز هم نیست که موظف باشه صبح زود این جا باشه.شاید کار داشته.بالاخره یکی دو ساعت تاخیر عادیه.همون موقع بابام اومد

بعد بابا بهم گفت چرا اینجایی؟کلاس نرفتی؟!گفتم نچ


مدیره گفت چرا رفتن.گفتم آره فقط زنگ اول اما الان نمی ذارن

مدیره تعرف بابا کرد که بشینه بعد بهم گفت برو صدای اون ناظم بزن ( همون ناظم خره

) بیاد.بعد رفته بود حیاط اونطرف.رفتم اون جا گفتم آقای گواهیان!جواب نداد

گفتم با شما هستم ها!گفت چی میگی؟گفتم بابام اومده٬گفت به من ربطی نداره

گفتم مدیر گفت بگم بیاین٬گفت من اصلا دخالتی نمی کنم برو بهش بگو هر کاری خودت کردی!!!منم اومدم پیش مدیر گفتم اینجوری گفته گفت برو به آقای فیروزی بگو.بعد رفتم توی اتاق ناظم بابا اون جا نشسته بود.گفت به ناظمتون گفتی بیاد؟گفتم میگه نمیام٬به من ربطی نداره!!!بابا عصبی شد

خون جلو چشماش رو گرفته بود

بعد آقای فیروزی داشت میومد گفتم بابا این از خوده چیزی نگی دلخور میشه.گفت باشه

بعد فیروزی بهم گفت برو بیرون وایسا خودم با بابا صحبت می کنم

منم گفتم باشه

ما رفتیم بیرون یه چند دقیقه ای گذشت یهو صدا بابام رفت بالا

می گفت مرتیکه مگه شعور نداره؟این که واسه والدین دانش آموز احترا قائل نیست چجوری می خواد واسه دانش آموز احترام قائل باشه؟فکر کرده کیه؟اصلا کی هست که من بخوام اونو تحویل بگیرم؟!بسیجیه ؟ هر خری

میخواد باشه!اگه من می خواستم توی این ۳۰ ساله از دو تا نفهم مثل این بترسم کلاهم و باد برده بود!!!بعد حالا آقای فیروزی داشت بابا رو آروم می کرد که حتما نشناخته!اشتباه شده اینا ...بابا گفت غلت کرده مرتیکه بیشعور٬چطور نمی شناسه؟.یه ذره ادب نداره که یه سلام بکنه...!!!خلاصه بابا داشت سر و صدا میداد من و اون پسره هم اینجوری


بعد از سروصدای بابا٬مدیر هم اومد که بابا رو آروم کنه!!!خلاصه که آقای فیروزی اومد گفت:موضوع به خاطر شما نبود امیرحسین.یه موضوع دیگه پیش اومده بود که بابا ناراحت شدن.منم گفتم آره٬به خاطر نداشتن اندکی شعور از طرف بعضی ها بود.اونم گفت حالا خودتو ناراحت نکن ولی خونه که رفتی بابا رو آروم کن که خیلی ناراحت شده و عذرخواهی کن و ....

( خداییش تفاوت این دو تا ناظم رو حس می کنین؟

)من تا اون جایی که بابام رو می شناسم یه آدم آرومه.فکر می کردم مثل دفعات قبل میاد مدرسه و وقتی میاد خونه به من میگه تو باید بیشتر رعایت کنی و زشته واسه ما که هر روز بخوای بری دفتر و .... اما این دفعه



خوشم اومد٬ هرچقدر توی این ۲ سال چغلی و زیراب این ناظمه رو زده بودم واسه مامان بابا٬دیروز ثابت شد