تبليغاتX
http://voroojake-jahel.blogfa.com
سه شنبه یکم مرداد 1387
دوسال  ...

 

+ نوشته شده در 11:14 توسط امیرحسین.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
شمال
هفته پیش رفتیم شمال با مدرسه.بارون میومدبرگشتن که از قزوین اومدیم با یك بیلبورد تبلیغاتی

زیبا  در قزوين مواجه شدیم( نكته انحرافي داره)

چند تا عکس رو میذارم ادامه مطلب

تصوير را در اندازه بزرگ تر ببينيد 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 13:51 توسط امیرحسین.
شنبه هشتم تیر 1387
الان احساس می کنم آشغال ترین فرد دنیام....
+ نوشته شده در 11:0 توسط امیرحسین.
سه شنبه چهارم تیر 1387
یکی از بچه ها رفته بود پیش مشاور٬ روزانه واسش ۱۲ ساعتبرنامه درسی ریخته بود اون هم واسه تابستون!!

آخه من موندم این مشاوران عزیز طبق کدام منطق این کار رو می کنن؟!

بچه ای که تو عمرش ۱۲ ساعت درس نخونده حالا روزانه...؟!؟!

پ ن : داشتم یه مجله می خوندم٬مصاحبه با نفرات برتر کنکور.نوشته بود دو ماه قبل از کنکور روزانه ۱۱ ساعت می خوندمحالا این مشاوران عزیز ما ...

پ ن:میلاد فرخنده دخت نبی اکرم و تولد مامان هم مبارک

+ نوشته شده در 1:5 توسط امیرحسین.
جمعه سی و یکم خرداد 1387
تمام اشک هایی که از صبح چشمام رو خیس کرده بود٬الان به  تبدیل شد
+ نوشته شده در 17:15 توسط امیرحسین.
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387
اشتباهی :ى
"نظر خصوصی
به كسي نگيا.باشه؟"

 پریروز اینو به حساب خودم توی کامنتینگ یکی از وبلاگ ها بعنوان نظر خصوصی گذاشتم٬الان اومدم نگاه می کنم میبینم واسه خودم گذاشته بودمش

امروز ظهر سرم داشت می ترکید٬خوابیدم.خواب بودم که برق رفت. سردرد منو میگی ..!!!

بعد رفتیم سینما.خوش گذشت.اینقدر اذیت کردیم که تهدیدمون کردن بار بعد میندازنمون بیرون

پ ن : تا حالا ۴ بار دست جمعی رفتیم سینما٬هر ۴ بار یه نفر اس ام اس داده.۳ بارش که فیلم رو ندیدم ...اما امروز شکر خدا تا یه ربع اول بیشتر طول نکشید

+ نوشته شده در 1:23 توسط امیرحسین.
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
امتحان املا
سال سوم راهنمایی بود و امتحان نهایی(۳ سال پیش)

وسط امتحان ها بود که تیم ملی با اردن(فکر کنم)بازی داشت٬توی تهران شکستش دادیم و رفتیم جام جهانی.

اونایی که اومدن توی خیابون می دونن چه خبر بود توی خیابون ها!!!همه ارق ملیشون گرفته بود.

ملت جلو پلیس واساده بود می رقصید.اون شب تا ۲ نصف شب توی خیابونا می چرخیدیم٬غافل از اینکه فردا امتحان املا داریم.

اومدیم خونه و رفتم تو رختخواب.از اون جایی که مهمون داشتیم صبح زود بیدار شدم(ساعت ۹)

بلند شدم دیدم وا....!!!! امتحان املا داشتیم امروز

تا آماده شدم و رفتم مدرسه ساعت۹:۳۰ شد.آخرای امتحان بود و داشتن واسه بار آخر از روی املا می خوندن.خلاصه وایسادم کلی خالی بستم که من دیشب حالم بد شده مامان هم همرام بود٬می گفت آره بس که تخمه خورده پای فوتبال نصف شب بردیمش بیمارستان و سرم بهش زدن

رییس حوزه آشنا بود و از اون جایی هم که دانش آموز خوبی بودم راضی شدن من امتحان بدم ولی از شانس بد من همون روز بازرس اومده بود از اداره و زیر اسامی غایب ها امضا زده بودن

دیگه خدا خیرش بده ناظممون که وارد بود اومد اسم منو باتیغ از روی کاغذ پاک کرد

خلاصه یکی از مراقب ها که اون هم آشنا بود گفت بیا امتحان بگیرم ازت٬منم که هیچی نخونده بودم

رفتیم توی یکی از کلاس ها هرجا هم اشتباه می نوشتم٬دوباره از روش می خوند تا من درستش کنم

ما امتحانمون دادیم اومدیم تو دفتر خدافظی کنیم و تشکر که معلم ادبیاتمون گفت ناقلا دیشبم خوب از ماشین اومده بودی بیرون میرقصیدی

که جلو همه ضایع شدم رفت

+ نوشته شده در 16:20 توسط امیرحسین.
یکشنبه نوزدهم خرداد 1387
خیلی وقت بود گریه نکرده بودم!!

چیکار کنم وقتی نمیتونم ناراحتی تو رو ببینم

گریم میگیره خوب!

مثل امروز سر جلسه  . . .

مثل الان.

+ نوشته شده در 13:22 توسط امیرحسین.
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387
یه سری از آهنگ ها رو مارک کرده بودم داشتم گوش می دادم که یهو به این آهنگ بر خوردم

یه آهنگ بسیار زیبا که واسه همتون  آشناستلینکش رو می ذارم تا دانلودش کنین

حجم: ۷۳۴ کیلو بایت

دانلود

امیدوارم لذت ببرین

+ نوشته شده در 23:21 توسط امیرحسین.
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
هی روزگار!!
دیروز هم نوبت همسایه کناریمون بود!!!

نمی دونم چرا هر سال یکی از همسایه هامون فوت می کنن ....

یه فاتحه واسش بخونید لطفا.

روحش شاد

+ نوشته شده در 14:50 توسط امیرحسین.
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
یازدهمین برگ دفتر تحصیلم ورق خورد...!

و امروز آخرین روز مدرسه.

 

+ نوشته شده در 15:17 توسط امیرحسین.
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387
ناظم خر2
دیروز زنگ اول فیزیک داشتیم ناظمه یکی رو فرستاد سر کلاس گفت امیرحسین و ( اون پسره) بیان دفتر و کلاس نرن تا والدین بیان.ما نرفتیمبعد چند دقیقه بعد خودش اومد٬ما هم مجبور شدیم بریم.رفتیم پیش اون ناظم دیگه ( آقای فیروزی)خیلی با من خوبه٬گفتم چرا این اینطوری می کنه؟من فیزیک دارم الان.گفتم بابامم بیاد.گفت خودت که می دونی من تو کارهای این دخالت نمی کنم.( همه باهاش مشکل دارن)گفت برو پیش مدیر.رفتم پیش مدیر٬بدون سلام علیک.گفتم این چه وضعشه؟!مگه من مسخره شمام؟گفتین بابات رو بیار منم گفتم چشم٬یعنی چی حالا اومده میگه کلاس نرو؟من الان فییک دارم.مدیره نگام کرد گفت صداری آقای فیروزی بزن بگو بیاد.بعد که اومد گفت اینا میرن کلاس تا موقعی که والدینشون میان.اون ناظمه رو میگی کاردش می زدی خونش در نمی اومدبعد رفتیم کلاس.زنگ که خورد اومدن گفتن مدیر گفته والدینتون نیومده٬کلاس نرین.رفتم پیشش گفتم من شیمی دارم!! امروز سه زنگ اختصاصی داریم.یعنی چی کلاس نرم؟بابای منم که بیکار نیست و دانش آموز هم نیست که موظف باشه صبح زود این جا باشه.شاید کار داشته.بالاخره یکی دو ساعت تاخیر عادیه.همون موقع بابام اومدبعد بابا بهم گفت چرا اینجایی؟کلاس نرفتی؟!گفتم نچمدیره گفت چرا رفتن.گفتم آره فقط زنگ اول اما الان نمی ذارنمدیره تعرف بابا کرد که بشینه بعد بهم گفت برو صدای اون ناظم بزن ( همون ناظم خره) بیاد.بعد رفته بود حیاط اونطرف.رفتم اون جا گفتم آقای گواهیان!جواب ندادگفتم با شما هستم ها!گفت چی میگی؟گفتم بابام اومده٬گفت به من ربطی ندارهگفتم مدیر گفت بگم بیاین٬گفت من اصلا دخالتی نمی کنم برو بهش بگو هر کاری خودت کردی!!!منم اومدم پیش مدیر گفتم اینجوری گفته گفت برو به آقای فیروزی بگو.بعد رفتم توی اتاق ناظم بابا اون جا نشسته بود.گفت به ناظمتون گفتی بیاد؟گفتم میگه نمیام٬به من ربطی نداره!!!بابا عصبی شدخون جلو چشماش رو گرفته بودبعد آقای فیروزی داشت میومد گفتم بابا این از خوده چیزی نگی دلخور میشه.گفت باشهبعد فیروزی بهم گفت برو بیرون وایسا خودم با بابا صحبت می کنممنم گفتم باشهما رفتیم بیرون یه چند دقیقه ای گذشت یهو صدا بابام رفت بالامی گفت مرتیکه مگه شعور نداره؟این که واسه والدین دانش آموز احترا قائل نیست چجوری می خواد واسه دانش آموز احترام قائل باشه؟فکر کرده کیه؟اصلا کی هست که من بخوام اونو تحویل بگیرم؟!بسیجیه ؟ هر خریمیخواد باشه!اگه من می خواستم توی این ۳۰ ساله از دو تا نفهم مثل این بترسم کلاهم و باد برده بود!!!بعد حالا آقای فیروزی داشت بابا رو آروم می کرد که حتما نشناخته!اشتباه شده اینا ...بابا گفت غلت کرده مرتیکه بیشعور٬چطور نمی شناسه؟.یه ذره ادب نداره که یه سلام بکنه...!!!خلاصه بابا داشت سر و صدا میداد من و اون پسره هم اینجوریبعد از سروصدای بابا٬مدیر هم اومد که بابا رو آروم کنه!!!خلاصه که آقای فیروزی اومد گفت:موضوع به خاطر شما نبود امیرحسین.یه موضوع دیگه پیش اومده بود که بابا ناراحت شدن.منم گفتم آره٬به خاطر نداشتن اندکی شعور از طرف بعضی ها بود.اونم گفت حالا خودتو ناراحت نکن ولی خونه که رفتی بابا رو آروم کن که خیلی ناراحت شده و عذرخواهی کن و ....( خداییش تفاوت این دو تا ناظم رو حس می کنین؟)من تا اون جایی که بابام رو می شناسم یه آدم آرومه.فکر می کردم مثل دفعات قبل میاد مدرسه و وقتی میاد خونه به من میگه تو باید بیشتر رعایت کنی و زشته واسه ما که هر روز بخوای بری دفتر و .... اما این دفعهخوشم اومد٬ هرچقدر توی این ۲ سال چغلی و زیراب این ناظمه رو زده بودم واسه مامان بابا٬دیروز ثابت شد

 

+ نوشته شده در 11:34 توسط امیرحسین.
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
ناظم خر!!!
این ناظممون اعصاب نداشته واسم دیگهامروز یکی از بچه ها داشت میومد تو کلاس در کلاس رو بستم خورد به در شیشه ی در ریخت پایینناظمه اومده میگه چی شده؟اون پسره گفت ما خوردیم به دربعد بهش گفت شیشه ها رو جمع می کنی بعد هم زنگ می زنی بابا مامانت بیان!!!!!!بعد من رفتم بگم من مقصر بودم اون پسره نذاشت.در همین حال یکی از معلم ها فکر کرده بود که من و اون دعوامون شدهمثل این فوضول ها رفت پیش ناظم که اینا دعواشون شده!!!ناظمه هم نه حرفمون گوش داد نه گذاشت بریم کلاسگفت شنبه والدین بیان.مدیر اومد گفت چی شده؟واسش توضیح دادم٬بعد اون معلم فوضول اومد تو اتاق مدیر بهش گفتم واسه چی گفتی ما دعوامون شده؟تو کجا بودی؟!بعد از ناظم تازه رسیده یر صحنه....خلاصه که ناظم اون یکی اومد اون هم دید ما راست میگیم چیزی نگفت.حالا مدیر٬ناظم دومی با اون معلم فوضوله رفتن به نوبت پیشش با اون ناظم خر صحبت کردن حالیش نمیشه!!!!مرتیکه ی لجبازمیگه مامان باباشون بیان...من که می دونم این آخرش هم قبول نمی کنه فقط دنبال بهونه هست اما خب بیاد بگی چشم !!!

+ نوشته شده در 13:38 توسط امیرحسین.
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
سال نو مبارک!
فرا رسیدن ایام نوروزی را به همه شما تبریک میگم و آرزو می کنم آشناهاتون امسال دست و دلبازتر از

سال های گذشته باشن

منم یه مدت نیستم٬بهتون خوش بگذره

واسه پیدا کردن عکس هم وقت ندارمسال خوبی داشته باشین

پیشاپیش عیدتون مبارک

+ نوشته شده در 11:50 توسط امیرحسین.
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
حاشيه هاي انتخابات
آره ديگه!!!!تا ۵:۳۰ فرمانداري بودم منتظر اعلام نتيجه هااين هم با كلي حيله و پارتي وايساديم اونجايهو خبر دادن كه توي يكي از بخشداري ها تير اندازي شده و يه عده اي كشته شدن و نمي ذارن صندوق ها رو بيارن....!اونقدر درگيري شديد بود كه بيسيم زدن تهران واسه ارسال نيروي كمكي!در كمترين زمان ممكن حدود ۱۵۰۰ نيروي ضد شورش با بالگرد()اعزام شد ( جنگ بوده ديگه)طرفدار هاي اون كانديد جاده رو بسته بودن و مردم بيچاره رو از ماشين پياده مي كردن مي بستنشون به كتك!!!!ا خدا رو شكر همه چيز تموم شد اما با تعدادي كشته و مجروح!!!!به آتيش كشيده شدن ماشين هاي بخشداري و اداره جهاد كشاورزي و پمپ بنزين!!!!!!شكستن شيشه هاي بانك ها و ادارات.....!خلاصه كه پرونده ي خودشون رو تا حد اقل ۲۰ سال آينده بستن!!!!فكر نمي كنم هيچ كانديدي رو از اين به بعد توي اون بخش تاييد صلاحيت كننداون كانديد هم بازداشت شد و الان در تهران تحت بازجويي است!!!الان هم بازرس هاي وزارت كشور در فرمانداري به سر مي برن و راي ها رو دوباره چك مي كنن تا تقلب نشده باشه.احتمال هرگونه تغييري در وضعيت انتخابات وجود دارد...!!!!

+ نوشته شده در 16:31 توسط امیرحسین.
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386
اگه انتخابات واسه هیچ کی سود نداشته واسه ما که داشتهاز صبح تا حالا کانکتیمکسی هم نمیاد رای بده کهسرعت هم مامان
+ نوشته شده در 16:9 توسط امیرحسین.
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
کوفت و زهر مار :ي
امسال خوشحال بودیم که مریض نشدیماز دیروز بعد از ظهر یه سرما خوردگی اومده سراغم ....

اعصاب نذاشته واسممن نمی خوام آمـپــــــــــــــــــــــول بزنم

+ نوشته شده در 16:18 توسط امیرحسین.
پنجشنبه نهم اسفند 1386
اردو
چهارشنبه هفته ی پیش از طرف مدرسه رفتیم اردوجای خوشکل و با صفایی بودیه چندتا از عکس ها رو می ذارم٬ادامه عکس ها رو توی ادامه مطلب ببینید

 

( چند تا عکس اضاف شد)

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 10:6 توسط امیرحسین.
جمعه سوم اسفند 1386
ده روزه كه نگاه به درس هام ننداختم! چه برسه...

 

+ نوشته شده در 10:13 توسط امیرحسین.
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386
دو تا سیم کارتم خاموشه!

گوشی ندارم....!

حوصله هم ندارم......

جواب هیچ sms و missed call هم به اون يكي سيم كارت نميدم!

 

+ نوشته شده در 22:1 توسط امیرحسین.
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
ولنتاین مبارک!
چقدر خیابون ها شلوغ بود!!!!

پ ن : خسته شدم!!!

 

+ نوشته شده در 23:42 توسط امیرحسین.
جمعه چهارم آبان 1386
عجب مجازاتی ! ...

 

جوانی را نزد پیامبر اسلام آوردند که روز روشن در بازار دختری را پیش روی برادران غیورش بوسیده است. اگر پیش از اسلام بود غیرت عربی با او می‌کرد آنچه می‌کرد ولی عرب راه و رسم انسانیّت آموخته، اکنون جز به فرمان شرع گردن نمی‌نهد. پیامبر از وی پرسید که چرا چنین کردی؟ گفت چون دوستش دارم . ایشان گفت مگر قرار است هر کس دیگری را دوست دارد او را ببوسد؟ جوان گفت مدتهاست این دختر را می‌خواهم ولی خانواده‌اش او را به من نمی‌دهند، طاقتم طاق شده، بیش از این از دستم برنمی‌آید. رسول به وی گفت حالا خودت بگو با تو چه کنیم. جوان گفت : قصاصم کنید. پرسید چگونه؟ گفت مگر در قرآن قصاص هر چیز برابر همان نیست؟ چشم در مقابل چشم، گوش در مقابل گوش؟ حالا من او را بوسیده‌ام او هم بیاید مرا ببوسد! پیامبر به خنده افتاد از خانواده‌اش پرسید چرا دخترتان را به این جوان نمی‌دهید؟ گفتند جوان بدی نیست ولی فقیر است، آه در بساط ندارد. از دختر پرسید او را می‌خواهی دختر سکوت کرد. رسول گفت اگر مهر دخترتان را از بیت‌المال بدهم چه؟ گفتند حرفی نیست وآن بوسه‌ی کذایی مقدّمه وصال آن دو شد...!

مجازات داریم تا مجازات. یکی آن است که نفس ِمجازات را اصل میداند و انسان را فرع، وتحت هر شرایطی در پی ِانجام آن است؛ و یکی انسان را اصل می‌داند ونگاهش طبیبانه است. اگر گوشی از کسی می‌کشد آنرا مقدّمه‌ی مهر و بشارت قرار می‌دهد...

بی‌دینی صد بار شرف دارد بر آن که دین را چنان بنمایی که دیگران از شنیدن نامش چهره درهم کشند! ...

 

پ.ن ۱ : جالب بود , نه !؟ ...

پ.ن ۲ :  خب حالا یه " "  واسه همه ی عزیزان !   هر چه سریع تر مجازاتم کنید ! ...

پ.ن ۳ : اهم ! ... چیزه ! ...

 

+ نوشته شده در 23:45 توسط امیرحسین.
شنبه سی و یکم شهریور 1386
خلاقیت ایرانی
در ایتالیا به علت کمبود زمین واسه مسکن و اینجور چیز ها قانونی وجود داشته که اجازه ی ساخت و ساز یک طبقه نمی دادن٬هر کس زمینی رو می خریده و می خواسته ساختمان درست کنه تا ارتفاع سه متر  مالک اون زمین محسوب می شده و باید یا پول بیشتر می داده و چند طبقه می ساخته یا اینکه از اون ارتفاع سه متر به بالا به یه شخص دیگری واگذار می کرده!خلاصه این که یه ایرانی زمینی رو می خره و یه ساختمان یک طبقه می سازه و ارتفاع سقف خونش رو ۲۹۰ سانتی متر می گیره٬بعد از طرف اداره ی مربوطه میان پیشش که باید روی منزل شما طبقه های دیگری هم ساخته بشه٬اون ایرنی هم میگه خوب اشکال نداره اگه می تونین بسازینتا ارتفاع سه متر مالک منمارتفاع ساختمون من هم ۲۹۰ سانتی متره حالا شما بیاید از ارتفاع سه متر به بعد ساختمون روی خونه من بسازینو این کار هم وطن ما باعث میشه که تعداد زیادی از کار او پیروی کنن و در نهایت سبب لغو چنین قانونی در ایتالیا میشه

منبع : از گفته ی آشنایان

+ نوشته شده در 14:36 توسط امیرحسین.
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
ماه رمضان3
هممون با شروع ماه رمضان یه حال و هوای معنوی خاصی وجودمون رو در بر می گیره!شروع ماه رمضان مثل یه شروع دوباره و توبه کردن از خداست.با اون شبای احیای که غیر قابل وصفشخیلی از ماها شب ها رو بیداریم٬چه خوبه که توی این ماه عزیز از وقتمون خوب استفاده کنیم و به خدای خودمون نزدیک تر بشیم.نماز شب یکی از اوناست!نماز شب یه نماز مستحبه که در زمانی که همه ی مردم در خواب هستند٬بدون ریا به درگاه خدای خودت دست به دعا برمی داری و خواسته هات رو در تاریکی دل شب و در تنهایی با خدای خودت در میون بذاری!می دونم خیلی ها هم هستند که می دونندنماز شب چه جوری خونده میشه٬ اما خوب بد نیست یه یادآوری بشه واسه اونا و یه راهنامیی واسه همه ی اونایی که دوست دارند بخونن!

نماز شب یازده رکعته که هشت رکعت اون به عنوان نماز نافله شب خونده میشه و دو رکعت به عنوان نماز شفع و یک رکعت هم به عنوان نماز وتر.اون هشت رکعت رو به صورت چهار تا نماز دو رکعتی ( مثل نماز صبح)اما به نیت نماز نافله شب به جا میاریم!دو رکعت نماز شفع هم همانند نماز صبح به جا میاریم با این تفاوت که در رکعت اول پس از حمد سوره ی فلق و در رکعت دوم سوره ی ناس می خونیم.(البته اشکالی نداره سوره ی توحید خونده بشه٬ولی خوب مستحبه که سوره ی فلق و ناس بخونیم)می مونه یک رکعت نماز وتر که پس از خوندن حمد و سوره قنوت می گیریم و نماز رو به پایان می بریم!

تذکر۱ : البته مستحب است که در نماز وتر پس از خواندن حمد سه سوره ی فلق و ناس و توحید را بخوانیم!

تذکر۲ :مستحب است که در قنوت نماز وتر بگوییم: " اللّهُمُّ اَغفِر لِلمُومنینَ والمُومنات" و سپس اسم چهل نفر از کسانی رو که می شناسیم به زبان بیاریم.(البته اذکار مستحب دیگه ای هم وجود داره)

تذکر۳ : نماز شب یک نماز مستحب است که لزومی برای گفتن اذکار مستحبی نیست٬تنها ملزومات آن که مهم است خواندن یازده رکعت نماز است که هشت رکعت آن با نیت نماز نافله شب٬دو رکعت با نیت نماز شفع و یک رکعت نیز با نیت نماز وتراست! که اذکار همه ی اینها همچون نمازهای یومیّه است.

تذکر۴ : وقت نماز شب نزدیک سپیده صبح که حدودا نیم ساعت تا ۴۵ دقیقه قیل از اذان صبح است٬می باشد.

تذکر ۵ : دو بار از روی اینایی که گفتم بخونین کاملا متوجه میشین

اگه نمازشب خوندین ما رو هم از دعا فراموش نکنین

 

+ نوشته شده در 18:15 توسط امیرحسین.
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386
ماه رمضان2
روایت است روزی پیامبر(ص) به خانه ی دخترش فاطمه(س) رفت.حضرت احوال دخترش را پرسید و فاطمه(س) در جواب از خستگی ناشی از نگهداری بچه ها و کارهای منزل گفت و از پدر بزرگوار خویش خواهان کلفتی برای کمک به او در کارها شد!حضرت نیز فرمودند: چیزی به تو یاد خواهم داد که از بسیاری کلفت ارزشمند تر است!حضرت فرمود: شب ها را نخواب مگر این که ختم قرآن کنی٬شب ها را نخواب مگر این که یک حج عمره انجام دهی ٬شب ها را نخواب مگر این که دل مومنین و مومنات را از خود شاد کنی٬شب ها را نخواب مگر این که دل انبیای خدا را از خود شاد گردانی!فاطمه(س) پرسید:پدر چطور در یک شب می توان این کارهایی که گفتی انجام داد؟؟!حضرت در جواب فرمود:

به جای ختم قرآن کافی است ۳ سوره ی توحید بخوانی که ثواب یک ختم قرآن دارد.

به جای انجام حج کافی است بگویی: "سُبحانَ اللهِ واَلحمدُ للهِ و لا اِلهَ اِلاّ اللهُ و اللهُ اکبر"

برای شاد کردن دل مومنین و مومنات از خود کافی است بگویی:

"اللّهمَّ اَغفِر لِلمُومنینَ والمُومنات وَالمُسلمینَ و المُسلمات و اَلاحیا مِنهُم وَالاموات."

و برای شاد کردن دل انبیای خدا از خود نیز کافیست بگویی:

"اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد و آلِ مُحَمَّد و صَلِّ عَلی جمیع ِ الانبیاء و المُرسَلین"

---------------

پ.ن:همه ی ما این اذکار رو حفظیم!چه خوبه که قبل از خواب زمزمه کنیم و ثواب یک ختم قرآن و یک حج عمره و شاد کردن دل میلیون ها مومنی که از این دنیا رفته اند و نیاز به دعای ما در این دنیا دارند و ما هم نیازمند دعای آنها در آن دنیا هستیم و شاد کردن دل صدو بیست و چهار هزار پیامبری که نزد خدای متعال درجات بالایی رو دارند و با دعای خودشون ما رو هم شاد می کنند٬ببریم !

 

 

 

+ نوشته شده در 9:54 توسط امیرحسین.
شنبه هفدهم شهریور 1386
ماه رمضان
 چند روز دیگه ماه رمضونه!ماه رمضون امسال واسه من با هر سال دیگه انگاری فرق می کنه!واسه همین هم می خوام خیلی متفاوت تر از سال قبل شروع کنم این ماه رمضون رو!توی وبلاگ نیما و تانی خوندم: " امام رضا(ع) می فرماید: هر کس سه روز آخر ماه شعبان رو روزه بگیره و به ماه رمضان وصل کنه، خدا ثواب روزه ی ۲ ماه متوالی رو براش در نظر میگیره... " این هم بر گرفته از وبلاگ نیما و تانی عزیز هست: "بارالها... اگه ما رو توی ایّامی که از ماه شعبان گذشته، نیامرزیدی، در ایّام باقیمانده از آن، ببخش و بیامرز... {مفاتیح الجنان} " امیدوارم نماز ها و روزه هامون رو فراموش نکنیم!از خدا هم می خوایم به خاطر کاستی هایی که تا الان در شکرگزاری او داشتیم ما رو به لطف و بزرگواری و کرم و مهربونی خودش ببخشه

 

 

+ نوشته شده در 1:15 توسط امیرحسین.
چهارشنبه هفتم شهریور 1386
مرسی!
خدا جونم مرسیاین زورها احساس می کنم خیلی بهم نزدیکی!

نزدیک تر از هر موقع دیگهیه چیزی دیگه هم ازت می خوامهمیشه همینجور بهم نزدیک باشی!

از این هم نزدیک تر

.......

تولد آخرین معصومان٬عالم ترین عالمان٬سخنگوترین سخنگویان٬مردترین مردان٬عارفترین عارفان٬زیباترین زیبایان و  غیر قابل وصف ترین اوصافان مبارک!

+ نوشته شده در 10:17 توسط امیرحسین.
یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386
خدا .......!

یه بار دیگه کمکم می کنی؟

 

+ نوشته شده در 19:7 توسط امیرحسین.
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
باز هم همان قصه همیشگی....!

 باز هم :

.

.

.

 

+ نوشته شده در 0:32 توسط امیرحسین.
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
بچه ها متشکریم
بازم قهرمانی

قهرمانی آسیا و سهمیه المپیک!

اینم عکس خوشکل قهرمانی!!!

من که اونجا نبودماز تی وی گرفتم

دو تا دیگه هم هست٬گذاشتم تو ادامه مطلب!

همین دیگه!

 

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در 17:25 توسط امیرحسین.
دوشنبه هشتم مرداد 1386
خاطرات....!
تو حال و هوای خاطراتم!

دلم گرفته.....!

پارسال همچین موقعی اصلا حس خوبی نداشتم

دقیقا همین موقع داشتم گریه می کردم.

مثل الان....

شب قبلش رفتیم سینما!!!

.

.

.

 

+ نوشته شده در 11:37 توسط امیرحسین.
دوشنبه یکم مرداد 1386
یکسال گذشت. نه؟!

 

+ نوشته شده در 14:0 توسط امیرحسین.
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
تسلیت....!
عجب روزگاریه!

از اومدن یه نفر به جمع یه خانواده همه خوشحال میشن.

درست همون موقع هم یه نفر از بین یه خانواده ی دیگه میره......!

این بار هم اون دومیه نصیب شد....!اما نه برای ما.بلکه واسه یه دوست....

رنج از دست دادن پدر سخته اما خوب واسه همه هست.یکی زودتر یکی دیرتر!

امشب شب آرزوهاست.آرزو می کنم بحق این شب عزیز خدا صبر بده بهشون!

و هیچ وقت عزیزترین کس های آدم رو زود نگیره ازشون

لطف کنین یه فاتحه هم بخونین!

روحش شاد

 

 

+ نوشته شده در 23:53 توسط امیرحسین.
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
هورا:دی
بالاخره از این خراب شده رفتم بیرون!(دوستان می دونن منظورم کجاس)

دو روز شد فکر کنم!بعد از اون مسافرت رفتن مسخره

من هر وقت سوار اتوبوس میشم سرم درد میگیره!الانم میدرده

حوصلم سر میره....!

 

 

 

 

+ نوشته شده در 19:11 توسط امیرحسین.
جمعه بیست و دوم تیر 1386
مسافرت

بعد از عمری خواستم با مامان و داداشم برم  مسافرت !

توی راه ماشین خراب شد.

پنج ساعت کف جاده الاف بودیم تا دیگه بابا اومد ماشین و بکسل کردن

درست از ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر تا ۹:۳۰ شب

 

 

+ نوشته شده در 0:11 توسط امیرحسین.
پنجشنبه هفتم تیر 1386
رفتی!؟

چقدر آسمون امشب صاف بود

هوا گرفته بود

غم ده!!

این آسمونه واسه من با هر شب دیگه فرق می کرد

یه چیزی درون خودش پنهان کرده بود.

محمد ما رفت!

توی دستای من بود که رفت!

وقتی رسیدم بالا سرش بدنش گرم بود

اما نبض نداشت

هر کاری کردم بر نگشت

سخته یهکی تو دستات بمیره نه!؟

معرفتت کجا رفته بود آخه؟تو که از هر کی با معرفت تر بودی!

تا آخرین لحظه پیشت بودم!

بیست دقیقه مدام داشتم ماساژ قلب و تنفس مصنوعیت می دادم!

آخه واسه چی این کارو کردی!؟

بی معرفت!

(واسه شادی روحش یه فاتحه بخونین)

 

+ نوشته شده در 1:51 توسط امیرحسین.
دوشنبه چهارم تیر 1386
چقدر تحمل!؟

چقدر صبر!؟

خدایا حدی داره همه ی اینا ....

+ نوشته شده در 18:57 توسط امیرحسین.
شنبه دوم تیر 1386
تولدت مبارک!
طبق سال های گذشته همچین روزی تولد داداشیم بوده

خوب امروزم تولدشه دیگه!!!چی کار میشه کرد

خوب داداشی تولدت مبارک

اینم سومین سالیه که تولدتو تو وبلاگم جشن میگیرم(چه جشنی)

امسال هم که تولدتو مگیرم باز نیستی.

خوب پارسال چند تا سوال شده بود که من امسال جوابشو میگم :

داداشی من امروز پا می ذاره به 22 سالگی.دانشجوی سال سوم هم هست و ....

 

خوب گیده داداشی یه بار دیگه تولد مبارک!!

 

بار بعدی که میای بوست کنم لپاتو تمیز بشور

 

ایشالا یه کم دیرتر بزرگ شی.

 

 

+ نوشته شده در 14:59 توسط امیرحسین.
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386

یه مدتی بود از بسیجی ها و

 

  یه مدتی بود از بسیجی ها و آدم های حذب اللهی بدم میومد.نمی دونم چرا ولی  این تصور رو داشتم که خیلی افراطی هستن و تندرو.اما تا آدم بین اونا قرار نگیره باهاشون معاشرت نداشته باشه و قشرهای مختلف اونا رو نشناسه اصلا نمیتونه تصمیمی بگیره!

با این همه تبلیغاتی که از داخل  خارج روی این طور آدم ها و جبه ی روحانیت وجود داره واقعا تصمیم گیری سخت میشه.ماشالا ما هم هر حرفی رو شنیدیم مثل طوطی تکرار می کنیم بدون اینکه یه ذره فکر کنیم ببینیم اون حرفه صحت داره یا نه.فقط می خوایم یه چیزی گفته باشیم.ولی وقتی بشینی پای صحبت اینا دیگه نه از دین نه از اینطور آدم ها و نه از جبهه و جنگ بدت میاد.

وقتی اون خاطره ها رو که چه سختی هایی تو جنگ کشیدن یاد اون روزا که گردان ها نقشه ی عملیات اشتباهی بهشون داده بودن و به جای اینکه دشمن رو دور بزنن می رفتن تو دل دشمن و اشتباهی نیروهای خودی و عراقی ها اون منطقه رو بمبارون می کردن گریت میگیره.اون موقع که چقدر از صمیمی ترین دوستاشون شهید شدن.اون موقع که هرکی تونست یه چاله کند تو اون شرایط و دو نفر سه نفر مثل لاک پشت 48 ساعت اونجا موندن گریت میگیره.کدوممون خودمون رو تو اون شرایط تصور کردیم که 3 نفر تو یه چاله باشیم و وقتی بلند میشیم دو نفر کنارتن که یا گلوله بهشون خورده یا ترکش یا به دلیل جریان نداشتن خون خشک شدن و شهید شدن.کدوممون تا حالا یه تیر به طرفمون شلیک شده تا بفهمیم چقدر ترس داره و وحشت می کنیم ولی اونا  با اینکه هزاران تیر در دقیقه به طرفشون میومد با اینکه خمپاره های دشمن و هواپیماهای دشمن و شیمیایی های دشمن بود با دست خالی با یه تفنگ و یه خشاب نیمه پر حمله می کردن تا از این چند هزار سرباز بالاخره یکی به اون طرف برسه و اون منطقه رو تصرف کنن.یه کم به اینا فکر کنین نه به دوتا آدمی که حتی از یه سوسک می ترسن و بعد میان این چرت و پرتا رو بلغور می کنن.آره تو هر لباسی خرابکار وجود داره.دکتر, مهندس ,روحانی ,معلم و..... هرکی رو که فکرش بکنی.ولی تو عقل داری نباید تروخشک رو با هم بسوزونی . یه کم فکر کن!!!ایناهشت سال بین مردم نبودن توام اگه هشت سال توی یه بیابان بودی و از ملتت و خونواده طرز معاشرت رو بیابانی رو یاد می گرفتی.توام توی روباط اجتماعی کم میاوردی.توام رابطت کم میشد با مردم توام با اون عقیده رشد می کردی .آره این مشکلات هست ولی شامل همه نمیشه!!!

فقط یه کم فکر می خواد همین و بس!!!هنوزم میگم بین اینا افراطی هست ولی نباید اونا رو به همه نسبت داد.

جای بحث زیاد داره.من مدافع اونا نیستم.خودمم مثل بقیه , مشکل منم هست که خیلی از بچه هایی که توی بسیج هستن دارن تک بعدی رشد می کنن!نه تنها مشکل من بلکه مشکل هم هست.آخه همینا می خوان پست های مملکت رو دست بگیرن .......

اگه نظری بود توی قسمت نظرها بگید....دوست دارم بیشتر بحث کنم توی پست های بعدی

 

 

 

+ نوشته شده در 13:56 توسط امیرحسین.
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
من عزرائیل را دیدم

این عنوان یه داستان بود توی یه مجله. شرح داستان:

 

مدتی بود که بدون دلیل مشخصی معده ام سوراخ شده بود و دکترا هم منو جواب کرده بودن.می دونستم آخرای عمرم رو دارم سپری می کنم واسه همین از همسرم خواستم که بریم واسه آخرین بار پابوس امام رضا.همسرمم قبول کرد.خلاصه راهی مشهد شدیم.بین راه توی هواپیما چندین بار حالم بد شد ولی به هر مشقتی بود به فرودگاه مشهد رسیدیم.خیلی حالم بد بود.همسرم گفت بیا اول بریم بیمارستان حالت که بهتر شد بریم حرم.

اما من قبول نکردم و بهش گفتم من دارم میرم پیش بهترین دکتر.اونو ول کنم بیام بیمارستان؟

خلاصه راهی حرم شدیم و وقتی به حرم رسیدیم سلام دادیم و قرار شد بریم توی حرم و ساعت هفت هم جلوی سقاخونه همدیگه رو ببینیم.من به قسمت مردونه رفتم خانومم هم رفت قسمت زنونه.وقتی رسیدم به ضریح آقا چسبیم بهش و گفتم:یا امام رضا(ع)من از مردن ترسی ندارم فقط اومدم به خاطر اون دو تا بچه کوچکم و خانومم که جوونه ازت شفا بخوام و حاجتم رو بدی.بعد از چند حظه حالم خیلی بد شد ساعت هم نزدیک هفت بود و به زحمتی بیرون اومدم و به طرف سقاخونه حرکت کردم.چند متری مونده بود به سقاخونه حالم بهم خورد و روی زمین افتادم.صدای خانومم رو میشنیدم که کمک می خواس....صدای آژیر آمبولانس....پرستارها که داد میزدن عجله کیند.....در نهایت خودمو یه جای دیگه دیدم.خودمو روی تخت بیمارستان میدیدم و صدای جیق و گریه ی خانومم که دکتر می گفت خانوم دیگه کاری از دست ما ساخته نیس.خدا رحمتش کنه!

بعد از چند لحظه دو نفر رو دیدم که قیافه ی وحشتناکی رو داشتن و یه شخص جدی هم پشت سر این دو تا بود.جلو اومدن.اون آقای جدی بهم گفت بیا بریم.وقت رفتنه!منم گفتم من پیش امام رضا بودم ازش خواستم کمکم کنه پیش زن و بچم بمونم.بعد اون آقای جدی یه نگاه به حرم انداخت که اندکی دورتر در اطراف ما بود.انگار داشت چیزی میشنید و سری تکون میداد....بعد اون آقا رو به من کرد و گفت:مثل این که راست میگی.برو .....

بعد صدای پرستاری رو شنیدم که داد می زد بیاین زنده شد زنده شد و صدای خدا رو شکر همسرم.....

+ نوشته شده در 11:25 توسط امیرحسین.
شنبه نوزدهم خرداد 1386
آخه چرا بعضیا کارایی که خودشون کردن رو فراموش می کنن!!!

چرا باید همیشه صبح تا شب من اعصابم خورد باشه؟هان!!؟؟

چه گناهی دارم آخه؟؟؟

روزی هم که میخوای شاد باشه باید بشینی گریه کنی هم واسه شادیت هم واسه همه ی

غصه هات!!!

همیشه تو اوج گریه خندیدم تو اوج شادی گرییدم!همه هم ظاهرمو دیدن!!!هیچ کی نتونسته بفهمه

من چی میکشم و چی کشیدم!هیچ کی نپرسید چه مرگته آخه.هر کی از هرجا رسید اومدواسه خودش

شد یه قاضی.هر جوری تونست قضاوت کرد واسه خودش!!!

والا بخدا به پیر به پیغمبر منم آدمم!!!!

مگه چقدر تحمل دارم!بسه دیگه 

میگن جواب بدی رو با خوبی بده.....والا ما هر چی خوبی کردیم همه بدی دیدن!دیگه نمیدونم باید چی کار کنم.

هر چی هم می خوای بش فکر نکنی ولی نمیشههر وقت اومدی با خوبی آحوالی بپرسی طوری می زنن

 تو ذوق آدم که آدم پشیمون میشه!!!بخدا هنوزم میگم من م ق ص ر نبودم!

همش تقصیر خودمه!!!همه ی این اتفاق هایی که میفته!!!

بهش رسیدم که اگه بیخیال باشم قربمم بیشتره!!!ولی نمیشه بیخیال باشی آخه

خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!

(من خوب نمینویسم.فکر نمی کنم حرفای دل آم نیاز به خوب نوشتن داشته باشه)

+ نوشته شده در 21:57 توسط امیرحسین.
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
بر می گردیم:d
مرسی خدا جون

اومدم دوباره بنویسم ولی نه از غم بلکه از شادی

جونم بگه خدمتتونچی بگم آخه؟

+ نوشته شده در 21:14 توسط امیرحسین.
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
آخرین آپ
شاید آخرین آپم باشه

خوبی بدی دیدین ببخشید دیگه!!!!!

کاشکی یه بار دیگه خدا کمکم می کرد

+ نوشته شده در 20:40 توسط امیرحسین.
پنجشنبه دوم فروردین 1386
سال نو مبارک!
سال نو همگی مبارک!

ایشالا سالی پربارتر و شادتر از

سالهای قبل داشته باشین.

ما رو هم لایق دعاهای خودتون بدونین

 

+ نوشته شده در 0:43 توسط امیرحسین.
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385
نیما جون تولدت مبارک!
نیماجانتولدت مبارک باشه عزیزم

 

 

 

 

+ نوشته شده در 14:24 توسط امیرحسین.
سه شنبه هشتم اسفند 1385
خدایا........!!!!

منو ببخش!

+ نوشته شده در 0:36 توسط امیرحسین.
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
دلم گرفته
خدایا خودت می دونی که چقدر دوست دارم

یه مدتیه که خیلی به یادتم

شاید خودت بهتر بدونی

ولی تو حکمت کارات موندم.

می دونی قبلا اگه یه اتفاق این طوری می افتاد

خیلی غر می زدم

اما مرسی که بهم صبر دادی.

این حرفو همه شنیدن وتا حالا بهش ایمان نداشتم اما الان دارم :

                            

                                   " خدایا راضیم به رضای تو. "

 

                                                                             "یه مدت نمیام."

                                                               

                                  

+ نوشته شده در 20:8 توسط امیرحسین.
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
در هر حرفه ای که هستید نه اجازه بدهید که به بدبینی های

بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تاسف بار

 که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یاس و نا امیدی بکشاند.

در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید .

نخست از خود بپرسید برای یادگیری و خود آموزی چه کرده ام ؟

سپس همچنان که پیش می روید بپرسید من برای کشورم چه کردم؟

و این پرسش را آن قدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش

 و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و

اعتلای بشریت داشته اید اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان

بدهد یا ندهد!

هنگامی که به پایان تلاشهایمان نزدیک میشویم

 هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم

که با صدای بلند بگوییم :

                                       "من آنچه در توان داشته ام انجام داده ام. "

                                                                                                       "لویی پاستور"

                                                                                                   

+ نوشته شده در 11:45 توسط امیرحسین.
سه شنبه پنجم دی 1385
کریسمس مبارک!
چرا همه قبل از کریسمس تبریک میگن؟

من دوست دارم بعدش تبریک بگم  اشکال داره؟

این روزا یه چیزیم شده خودمم نمی دونم!!!!

با همه دعوا دارم

 

+ نوشته شده در 23:22 توسط امیرحسین.
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
بی احساس ترین آپ تولد
نمی دونم چی بگم

فقط دلم واسه خودم خیلی می سوزه.

شاید این بی احساس ترین آپ تولدی باشه که تا حالا دیده باشین

ولی عب نداره خودش یه نو تنوع می تونه باشه.

هفته ی دیگه این جور روزی تولدمه فک نکنم تا اون موقع بیام و آپ کنم

در کل از هر چی روز یه شنبه تو دنیا هست متنفرم.

تولدمم مبارک!

+ نوشته شده در 17:3 توسط امیرحسین.