بیا و ببین که چگونه باد
شبگرد غربت خیالم را به بازی می گیرد ,
عطر تو را در هوا پخش می کند ,
اما از خودت نشانی نیست!
چه آرام آرام گرمای عشق از وجودم
زبانه کشید و رفت
و امروز تنها تلی از خاکستر به جا مانده
" که گاه گاه بادی می وزد و شعله ورش می کند . "